هه ، اینجا یه قلبی شکسته
و تو نگران چهار قرون پولی هستی که اگر بیاد رو پولت
پولت رند تر بشه
هه ، اینجا عمری از دست رفته و تو نگران چند تیکه کاغذ پاره ای
اینجا یک نفر سه سال از عشقش ، عمرش و قلبش رو نثار خوشبختیت کرده و تو گیر کاغذ پاره ای
از دل قنات های خشکیده تا چاه های نفت خیلی راهه
برچسب:
نویسنده: پویا کمالی
بیشتر ازون چیزی که هست ارزش میزاریم
و این خیلی بده
بعضی اوقات یه مسیری میری که تا وقتی تو خوبی اون مسیر خوبه
چقدر سخته
بعضی اوقات باید یه چیزهایی رو زودتر از وقتش تموم کنی
آدما خیلی نالایقن
برچسب:
نویسنده: پویا کمالی
میخندم تا مردم باور کنند زندگی زیباست حتی اگر تا انتها غوطه ور باشم
میخندم تا دستی برایم باقی بزارم
برچسب:
نویسنده: پویا کمالی
برچسب:
نویسنده: پویا کمالی
برچسب:
نویسنده: پویا کمالی
چه حس غریبی حس دوست داشتن
فراز باورم نمیشه دیگه هیچ حسی ندارم ، باور کن خیلی براش زحمت کشیدم
چقدر دلم برات میسوزه دیشب خوابت دیدم ، گفتی بهم که یه پسر داری
گفتی که دو شاخه رز فقط تو زندگی برات مهمه
یکی یدونه پسرت و یکی من
تو خواب بهت گفتم دیگه برام جایی نداری
بعد پنج سال اشک دیگه همه چی تموم شد
بالاخره باید قلب من باورش میکرد
و الان هیچ حسی ندارم
حتی دیگه با شنیدن صدات قلبم نمیزنه
چه حس غریبی حس دوست داشتن
برچسب:
نویسنده: پویا کمالی
برچسب:
نویسنده: پویا کمالی
دنیای ما پر از ادمهایی است که قدر محبت ها رو نمیدونند
برچسب:
نویسنده: پویا کمالی
حس میکنم دو تا آدم تا الان نقش اجرا کردن
عوض شدیم یا دنیا عوض شده
بد شدیم یا دنیا بد شده
نمیدونم ولی دلم برای خود واقعیم تنگ میشه
برای احساساتم برای دنیای خودم برای رویاهام تنگ میشه
بعضی وقتا حس میکنم این خودم نیستم
زندگی ازت یه ادم آهنی میسازه
کاش دنیا مث دنیای خیالم بود
برچسب:
نویسنده: پویا کمالی
برچسب:
نویسنده: پویا کمالی
گروه اول گروهی هستند : که بجای ساختن دوست از دشمن ، از دوست خود دشمن میسازند
گروه دوم گروهی هستند : که تمام عمر خود را صرف بدست آوردن چیزهایی میکنند که به خودشان تعلق ندارد .
گروه سوم گروهی هستند : که در نادانی خود غوطه ورند و تا خرخره در اشتباه ولی خود نمیدانند و نمیبینند .
گروه چهارم گروهی هستند : که ابلهان نام دارند ، و دین و اصول زندگی را رها و فقط دولا میشوند .
برچسب: تاسف,
نویسنده: پویا کمالی
برچسب:
نویسنده: پویا کمالی
برچسب:
نویسنده: پویا کمالی
در دنیای کوچک من هیچکسی بیدار نیست ، در دنیای بلوری من هیچ کسی بینا نیست ، در دنیای من در کوچه و خیابانش در انبوه مردمانش هیچ کسی نیست ، چشم ها همه بسته اند ، کسی کسی را نمیبیند و در اوج گرفتن آفتابش چشمها بسته میشوند و دیگر روشنایی معنی ندارد ، ظلمت حتی افتاب را ناکار کرده است ، دیگر کسی بیدار نیست ، هر چه هست دلمرده اند ، اینگونه بیتابانه به دنبال که میگردی ، کمی جور دیگری بنگر ، نه رو به افتاب بلکه پشت به ان شاید حقیقتها را ببینی ، شاید باور کردی اوج ظلمت را
برچسب:
نویسنده: پویا کمالی
برچسب:
نویسنده: پویا کمالی