من همیشه تنهام ولی امشب به خودم اجازه دادم تنهایی حس کنم ، من دختری ام که یک اقا در مقابلم خجالت میکشد که یک قدم برداره ، امشب میون انبوه شلوغی من تنها بروی میز نشستم ، داشتم فک میکردم که تنهایی نعمت است و یا ذلت ، ولی برای من نعمت است ، تنهایی به از یار بی وفاست ، تنهایی به از آقای با جفاست ، من دختری ام که کسی در مغزش نمیگنجد که تنهایی را برگزیده ام ، تنهایی کافه رفتن ، تنهایی قدم زدن ، تنهایی رستوران رفتن ، تنهایی بستنی خوردن ، شاید خودخواهانه باشه که با تمام طلب ها من تنهایی را برای ارامش روحم برگزیده ام ، ولی نمیدانم چرا در برابر ارادت و ابراز عشق دیگرون ، من دلم این همه غم میگیرد ، به من میگن زندگیت رویایی است ، به من میگن چقدر کیس های رویایی در کنارت اند ، پس چرا من اینهمه تنهام ، چرا با ابراز وجود اینهمه من بازم تنهایی رو برگزیدم ، من عشق را دوست دارم ، انقدر عاشقی را دوست دارم که ازینکه تمام روزهایم را بدون عشق سپری میکنم غمگینم .
تنهایی طلبی من از من نیست من خود نیز قربانی ام ، آقایی من ، منو ازینهمه نجاتم بده . من یکبار به اشتباه اعتماد کردم و تمام احساسم را پای اعتماد به پوچی از دست دادم ، سال 91 تنها زمانی بود که از انسان بودنم و صداقتم و حسن نیتم رنجیدم ، دنیای ما قانون انعکاس داره ، توی دنیای ما بال زدن پروانه هم معلول داره ، چه برسه خدشه دار کردن و به نابودی کشیدن احساس و عشق و امید و صداقت ، ولی من تنهایی را برمی گزینم تا زمانی که حماقت نکردن رو یاد بگیرم . انسانیت تو دنیای حیوانی ، حماقت محض بود ، ولی من از صداقتم ، اینها را نمیدانستم و تمامم را به کالبدی پوچ سپردم ، تمامم را پس میگیرم و پوچی را در منجلاب حماقتهایش رها میکنم .
برچسب:
نویسنده: پویا کمالی